سال نو مبارک

سلام

عید نوروز مبارک!

سخنی در باب انسان و اشتباه

سلام،
امروز در حالی که روزنامه اعتماد* رو مرور می کردم به جمله ای از ابن سینا در سرمقاله ی این روزنامه برخوردم که به عنوان درسی برای آینده برای خودم یادداشتش می کنم.

 اگر برای یک اشتباه هزار دلیل بیاورید، هزار و یک خطا کرده اید.
ابن سینا

ابوعلی سینا

ابن سینا

 دوستانی منت می گذارند و دست نوشته های بنده رو مطالعه می فرمایند در نظر داشته باشند که من هم مثل همه ی انسان ها پر از اشتباهات کوچک و بزرگ هستم،ممکن است خطاهایی در مطالب وجود داشته باشد که یاد آوری آنها موجبات خوشحالی و مسرت را فراهم خواهد کرد.

* روزنامه ی اعتماد بشماره ی ۱۷۷۲ بتاریخ دوشنبه ۲۵ شهریور ماه ۱۳۸۷

اندیشه

سلام
امروز این سعادت نصیبم شد تا بعد از ملاقات دوستی در دانشگاه تا میدان انقلاب با او همسفر باشم.به واقع نوشتن و مصاحبت با اهل فکر تاثیر بسزایی در هدایت اندیشه در مسیری هموار تر را دارد چرا که هنگام نوشتن نیاز به قطعیت و در مصاحبت نیاز به منطق خواهد بود و همین امر مرز بین افکار درست و نادرست را در ذهن انسان پررنگ تر می سازد.

در پایان کلام ایشان که تاثیر اندیشه های سکولاریستی را در افکار و کلامم می دید مرا به تحقیق و تامل بیشتر درباره آموزه های الهی و اندیشه مردان خدا دعوت و علاوه بر پیشنهاد خرید یکی از آثار استاد شهید مرتضی مطهری، شیخ رجبعلی عطار را به عنوان شخصیتی برتر معرفی کرد.کتاب را در مسیر تهیه و نام شیخ را در گوشه ی روزنامه ای که در دستم بود یادداشت کردم تا کمی درباره او مطالعه کنم.یکی از جملات این شیخ پاسخی بود به یکی از پرسشهایم درباره اخلاق در راه پیشرفت که آن را به نقل از salehin.com در ادامه می خوانید.

 وقتی خدا را شناختی، هر چه می‌كنی بايد خالصانه و عاشقانه باشد، حتی كمال خود را هم در نظر نگير، نفس بسيار زيرك و پيچيده است، و دست بردار نيست به هر نحو شده میخواهد خود را وارد كند.
انسان تا وقتی كه خود را می‌خواهد و توجه به خود دارد، كارهای او نفسانی است و اعمالش بوی خدا نمی‌دهد، ولی اگر خودخواهی را كنار گذاشت و خداخواه شد، كارهای او الهی می‌شود و اعمالش بوی خدا میدهد، و آن يك نشانی دارد كه در كلام سجاد عليه السلام آمده است كه می‌فرمايد:« و ما أطيب طعم حبك: چقدر محبت تو خوش طعم است. مناجات خمسة عشر- مناجات العارفین- مفاتیح الجنان».

امیدوارم قدرت پیروی از این کلام را داشته باشم.

کلامی با او

سلام
میخواستم چند خطی بنویسم که یاد این بیت افتادم

ســـخــن عـشــــق نـــه آن اســت کـــه آیـــد بــه زبــــان

ســاقـیا مــی ده و کـــوتـــاه کـــن ایـــن گفــت و شنـــفت

خدا را شکر که این ضعیف که چون ابلهی سرگردان است اندکی به دریا نزدیکتر شد.خدایا،برای نزدیکتر شدن قایقی بزرگتر میخواهم،پس در را به سوی خواسته ام مبند…

 

بشنـــو از نـی چــون حـکـایـت می کنــد        وز جـــدایـی هــا شــکــایــت می کنــد
                                                                                               «مولوی»
وصف آن گــمگــــشــته ی حـــال مـــــرا        هـمچــو تـصنــیفـــی روایــت می کنــد
                                                                                               «ابلهـی»

مولانا،چشمه آرامش

سلام
شاید شیرین ترین و آرامش بخش ترین کلام برای هر فارسی زبان،اشعار مولانا باشد و بس…

من مسـت و تـــو دیــــوانـــه مـــا را کـــه بـــرد خـانـه

صــد بــــار تـــرا گفتـــم کــم خــور دو سـه پـيـــمـانـه

در شــهر يـکـــي کـــس را هشـيــار نـمي بـيـــنـــم

هــــــر يـک بـتر از ديــــگــر شـوريـــده و ديـــــــوانــــه

جـانــــــا بــه خــــرابــــات آ تا لـذت جــان بــــيــنـــي

جان را چه خوشي باشـد بي صحبــــــت جـــانــانه

هــر گوشه يـکي مـستي دستـي زده بـر دستـــي

وان ســـاقي هــر هستي بـــا ســــاغـر شاهانـــــه

تـــو وقـــف خــــرابـــــاتــي دخلت مي و خرجت مي

زيـــن وقـــف بـه هشياران مسـپـــار يــکي دانـــــــه

اي لـــــولـــــي بربـــــط زن تــــو مست تـــري يا من

اي پيش چـو تـو مستــي افســــــون من افســـانه

از خــــــانه بـــــرون رفـتــم مستيــــم بـه پــيش آمد

در هــــر نظــــرش مضـــمر صد گـــلشن و کـــاشانه

چـون کشــتي بي لنــگر کژ مي شد و مژ مي شد

و زحــســـــــرت او مــــرده صد عـــــــاقــــل و فــرزانه

گفــــــتــم ز کجـــــايي تـو تسخر زد و گفت اي جان

نيـــــميـــــــم ز تــرکستان نيمـــيم ز فـــــــرغــــــانه

نيـــــميــــــم ز آب و گـــــل نيـــــميــــم ز جــان و دل

نيـــــميم لـــــــب دريـــــــا نيــــــمي هــــمه دردانـه

گفتم که رفيقي کن با من کــــــه منــــم خــويـشت

گفتــا که بنشنــــاسم من خـــويـــش ز بـــيـــــگـانه

من بــــي دل و دستــــــارم در خـــــــــانه خــمــــارم

يـک سينــــــه سخن دارم هـين شــرح دهـم يا نــه

در حـلقـــــه لنــــگــــــــاني مي بــــايــد لنـــگيــــدن

ايــــن پنــــد ننــــوشيــدي از خــــــواجــه عـليـــــانه

سـر مست چنـــــان خوبي کي کـــم بــود از چوبي

برخـــــاست فــغــــان آخـــر از استــــن حنـــــــانــــه

شمس الحــــــق تـبريـزي از خلـــــق چــه پـرهـيزي

اکنــــون کـــــه در افـکندي صــد فـتـــنه فـــتـــــانــــه

 

مولانا
مولانا جلال الدین محمد پارسی

 

پاسخ بزرگان

سلام
آمدم تا یادداشت کنم و بگویم گاهی می توان حتی از سعدی نیز در یافتن پاسخ سئوال یاری گرفت.

در جامع بعلبک[۱] وقتی کلمه ای همی گفتم بطریق وعظ با جماعتی افسرده دل مرده ره از عالم صورت بعالم معنی نبرده دیدم که نفسم در نمی گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی کند دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری در محلت کوران ولیکن در معنی باز بود و سلسله سخن دراز در معانی این آیت که ‘ وَ نَحنُ اَقربُ الیه مِن حَبل الورید ‘ سخن به جایی رسانیده که گفتم:

دوست نزدیکتر از من بمن است        وینت مشکل که من از وی دورم
چه کنم بــا که توان گفت که او        در کـــنار من و من مهجــورم

من از شراب این سخن مست و فضاله[۲] قدح در دست که رونده ای بر کنار مجلس گذر کرد و دُور آخر دَرو اثر کرد و نعره زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس بجوش.گفتم ای سبحان الله[۳] دوران باخبر در حضور و نزدیکان بی بصر دور.

فهم سخن چو نکند مستمع        قوّت طبع از متکلم مجوی
فسحت[۴] میدان ارادت بیار        تا بزند مرد سخنگوی گوی

۱.نام شهری در شام ، ۲.پس مانده،زیاده از هر چیزی ، ۳.پیاپی ذکر کردن نام الله را ، ۴.فراخی

گلستان سعدی،باب دوم،حکایت یازدهم

خاطرات تابستان

سلام
در نهایت امتحانات ترم تمام شد و تابستان فرا رسید.روزهای تابستان بقدری برای من جذاب و یادآور گذشته های شیرین هست که حتی در نوروز هم آرزوی رسیدن این فصل «داغ» رو دارم و چقدر روحیه بخش هست که روزهای شیرین و خاطره های بیاد ماندنی ای از این دوران در ذهن دارم.
خاطرات فوتبال بازی کردن ها،دوچرخه سواری ها،Video Game های قدیمی و کارهای مختلف دیگری که در یک گروه دوستانه ی سه چهار نفره انجام می دادیم و بنا به اقتضای سن از اونها لذت زیادی می بردیم.

در این روزهای گرم و شبهای خنک تابستان،گذر از خیابانی که گاه تا ساعت های پایانی شب میزبان فوتبال بازی کردن ما بود و ملاقات دوباره ی درختان آن خیابان و احساس باد ملایمی که گاه می وزد و از بین انگشتان عبور می کند، هوس داشتن یک توپ پلاستیکی و جمع صمیمی دوستان را زنده می کند.
کودکی و نوجوانی شیرین گذشت،امروز در بیست سالگی بدنبال کاشتن درختی در بستر چمن کودکی و نوجوانی هستم تا سالهایی دیگر، شیرینی بزرگ شدنش را بچشم…

* تصویر این نوشته،تصویر خیابانی هست که روزهای خوب کودکی و نوجوانی رو در اون گذروندم،به امید خدا تا چند روز آینده عکس رو تهیه و به این نوشته اضافه خواهم کرد.

طراحی الگوریتم ها و اثرات آن!

سلام
دیرزو بین کلاس تئوری پردازش تصویر و آزمایشگاه پردازش تصویر رفتم پارک کنار دانشگاه و یکی از میزهای شطرنج رو برای نشستن انتخاب کردم،یک نفر بودم و مهره ی شطرنج هم نداشتم برای همین کاغذ و قلم رو در آوردم و شروع کردم به کار روی الگوریتم برنامه ای که می بایست در طول ترم به عنوان یک کار عملی برای درس پردازش تصویر انجام بدم.

for i=۱۲۸ ; till i> ۰ ; i /= ۲
binarybit = (unsignedchar AND i) >> log۲ i

الگوریتم ساده ی بالا تفکیک کننده ی بیت های تشکیل دهنده ی یک کاراکتر هست که دو سال پیش اون رو با دو تابع پیاده سازی کردم اما حالا بعد از آشنایی با درس طراحی الگوریتم ها می بینم این کار با دو خط کد هم قابل انجام هست…

موفقیت

خـدایـــا،
موفقیت، توفیق بندگی تـوست
توفـیـق بندگـیـت را نصیبم گـــردان!

آزاد بر باد

من از آن روز که در بند تو ام آزادم *** پادشاهم چو به دست تو اسیر افتادم

 

محو تماشا

سلام

قطعه ی ادبی زیبایی رو قدری پیش در صفحه ی ۳۶۰ یکی از دوستانم به اسم محمد دیده بودم،به واقع لذت بردم.امروز دوباره همین قطعه در وبلاگی با عنوان شرایط مرزی به چشمم آشنا اومد که گفتم برای خودم یادداشتش کنم.

گفتمش: دل میخری؟!
پرسید چند؟!
گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود

از هویت نویسنده ی این قطعه آگاهی ندارم.اگر صاحب این اثر برای شما شناخته شده است در بخش نظرات من رو هم آگاه کنید.